تبليغاتX
کیمیاگر
مسائل اجتماعی و مورد علاقه نویسنده
انسان هر ازگاهي ، سراغ چيزهاي كهنه و قديمي مي رود و گرد و غباري از روي آنها بر مي دارد و دوران گذشته خود را ، همراه با افسوس و شادي و احساس هاي خوب و بد، مرور مي كند، همين نگاه به گذشت زمان ،و انچه كه انجام داده و آنچه كه انجام نداده است ، آرامش خاطر خاصي به او مي دهد ،گرچه هيچ گاه همه چيز ، بر وفق مراد هيچ تنها بنده اي نبوده است ونخواهد بود، شايد هم اين خودخواهي دروني انسان باشد كه گذشت زمان ،به هر گونه كه باشد ، نوعي آرامش ، يه بهتر بگويم انگار كه كاري انجام داده و زندگي كرده است ،حال اين چگونگي زندگي ،براي احساس دروني آنچنان هم مهم نيست ، من هم بعد ازمدتي طولاني غبار از زنگار اين وبلاگ برداشتم ، و بسيار حوادثي گذشت كه وبلاگ من خاموش بود و آرميده بود ، درست مثل يك طفل

غبار زمان ،تجربه هاي بسيار ارزشمند به من هديه كرداست ،به همين منظور ، دوباره دست به قلم گرفته ،تا تجربيات خود را ،دراختيار آناني قرار دهم كه زمان برايشان از اهميتي ارزشمند برخورداراست ، به عنوان اولين و ساده ترين تجربه ،براي هر انساني ،مي توانم به اين نكته اشاره كنم كه استقلال مادي، مقدمه و لازمه هر انساني براي عدم وابستگي به ديگران است ، تا اگر هدفي در سردارد ،كه گاه با اهداف نزديكانش يكي نيست ،مقدمه اول داشتن استقلال مادي است . مطلبي زيبا از جبران خليل جبران ، گذاشته بودم درپست قبلي، و يكي از مباحثي كه به آن مطلب جامه عمل مي پوشاند همين استقلال مادي است .

هيچ كس نمي تواند دست شما را بگيرد مگر اينكه شما خود دست خود رابگيرد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:50  توسط بهمن صادقی | 

Your children are not your children.

They are the sons and daughters of Life’s longing for itself.

They come through you but not from you,

And though they are with you, yet they belong not to you.

You may give them your love but not your thoughts.

For they have their own thoughts.

You may house their bodies but not their souls,

For their souls dwell in the house of tomorrow, which you cannot visit,
not even in your dreams.

You may strive to be like them, but seek not to make them like you.

For life goes not backward nor tarries with yesterday.

You are the bows from which your children as living arrows are sent forth.

The archer sees the mark upon the path of the infinite, and He bends you
with His might that His arrows may go swift and far.

Let your bending in the archer’s hand be for gladness;

For even as he loves the arrow that flies, so He loves also the bow that
is stable.

– Khalil Gibran

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:3  توسط بهمن صادقی | 

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد .
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا !
ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه ، ابرى سياه ، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت
و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم !
از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم
اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟
هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟
هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟
من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من !
من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟
ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟
اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟!؟!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:53  توسط بهمن صادقی | 

دل درگرو دوست بود و هوش بی هوش ،ای دوست

ندانست که  دوست به دنبال اوست مدهوش

 

چه شدم ز دیدار تو خوشنود

عمری سپری زدیدار تو ای دوست

 

سرور چه سود، ای دوست

که هزاران عمرکم است به دیدار تو ای دوست

 

صد ره رفتم که بنمایم وتابان کنم عشقم به تو ای دوست

صد ره  بی راهه برفتم که تودانی چه عشقتست نه من، ای دوست

 

من ار چه بسی کوچکم ای دوست

نازم به بزرگی تو ای دوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:10  توسط بهمن صادقی | 

در کنج اطاقک تنهاییم

خیال را تا سر حد جنون گستراندم :

دشت سبز آرزوها

باغ و بستان رنگا رنگ

کلبه ای قشنگ

جوی آبی روان دیدم

در آرزوی خلسه ای دیگر

عمری در خیال سپری کردم

ندیدم دوباره آن باغ رنگا رنگ هرگز

اما با خیالش ،عمری سپری کردم......

م.عشق(خودم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:25  توسط بهمن صادقی | 

کلبه ای آن سوی جوی

یه بغل لاله سرخ

یک نگاه آشنا

انتظارم می کشد

انتظارم می کشد

دفتر شعرم کجاست ؟

قلمم ناتوان از بیان دیده هاست .

در سیاهی دوران ما

ذره ای کوچک سفید ،هنوز باقی ست

عشق عشق عشق ...

م،عشق (بهمن صادقی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:38  توسط بهمن صادقی | 

صدای پای دانشجو

اهل شهرستانم ،نسبم شاید برسد به انیشتین ،نیوتن

اهل دانشگاهم ،قبله ام هست کتاب ،جانمازم دفتر،جزوه سجاده من

من کتابم راوقتی می خوانم که شده اخر ترم

اهل خوابستانم ،خوابگاهم قفسی است که 9 تا ده تن مثل خود م ،هر شب بر کف ان م یخوابند

فکر من در پی امرار معاش ،پی گرفتن قرض از رفقا یا پی وام ز یک جای دگر

من نمی دانم که چرا نمی گویند ثروت از علم بهتر است ؟

چرا در کف دانشمندان پولی نیست ؟ جور دگر باید دید ،علم را باید شست !  پول را باید جست !

اهل دانشگاهم روزگارم بد نیست !!!

اینو شعر رو قبلا یه جایی خونده بودم با کمی تغییرات نوشتم به مناسبت روز دانشجو که چند روزی می گذرد.

به یاد اشکهای سرازیز نشده تمام دوستانم در خوابگاه 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:0  توسط بهمن صادقی | 
یادمان باشد که در شب تار

 روشنایی صبح انتظارمان را می کشد

 در بین گلان باقچه کوچک حیاط ،شاید

الف هرزی تشنه محبت ماست...

 م.عشق (بهمن صادقی)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:4  توسط بهمن صادقی | 

شاکیم از روزگار

روزگار تلخ ما

روزگار شیشه  ای

قلب های تیشه ای

برج های شیشه ای

 

 

روزگار پول و زور

روزگارکارت سوخت

قلب ها مان کنج اطاق

تک و تنها ،گوشه گیر

اس ام  اس های زیاد

 

من و تنهایی من

گوشه ای کنج اطاق

چشم دوخته به پنجره

ملتمس تکه ابر

ملتمس بلوربرف

 

روزگار ابله هان

علم هامان مدرک است

مدرک هامان روی تاقچه است

 

رنگ ما رنگ سیاه

کلبه ویران من

خسته از شهر سیاه

ادمهای ماشینی

 

دشت من گم شده است

دشت من گم شده است

بهمن صادقی (م.عشق )

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:26  توسط بهمن صادقی | 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:11  توسط بهمن صادقی | 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست بکم ازطوفان
 دریا همه عمر خوابش آشفته ست

شفیعی کدکنی (م.سرشک)



 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط بهمن صادقی | 
محمد رضا شفيعي كد كني در سال 1318 در كد كن نيشابور به دنيا آمد. وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در زاد گاهش به پايان رساند و چندي نيز به فراگيري زبان و ادبيات عربي ،فقه، كلام و اصول پرداخت. شفيعي سپس در دانشگاه تهران دررشته ادبيات فارسي مشغول به تحصيل شد و پس از فراغت از تحصيل به سمت استاد دانشگاه تهران مشغول به تدريس گشت. كد كني در اوان جواني به شعر و شاعري پرداخت. وي نام (م. سرشك) را برگزيد و طي آشنايي با نيمايوشيج سبك شعر نو را انتخاب كرد. نخستين مجموعه هاي شعر استادكد كني بنام (شبخواني) و ( زمزمه ها) در سال 1344 و مجموعه (از زبان برگ) در سال1347 در مشهد منتشر شد. معروف ترين دفتر شعر شفيعي كد كني ( در كوچه باغهاينيشابور) در سال 1350 منتشر شد و او را به اوج شهرت رساند. ساير آثار وي نيز در دهه50 شمسي انتشار يافتند ولي از لحاظ سبك شعري و هنري در در درجه پائين تري ازمجموعه در كوچه باغهاي نيشابور قرار داشتند. دكتر شفيعي كد كني در سالهاي پس ازانقلاب اسلامي بيشتر به تحقيقات ادبي و نقد و معرفي متون قديمي سرگرم بوده است وهمچنان به انتشار اشعار خلاقانه خود ادامه مي دهد. سروده (هزاره دوم آهوي كوهي) يكي از ناب ترين اشعار م. سرشك است كه در زمره ماندگارترين اشعار معاصر فارسي قلمداد شده است. در اشعار دكتر شفيعي كد كني چند ويژگي به چشم مي خورد: شاعر به سنتهايادبي ايران و اسلام دلبستگي دارد و اين رايحه فرهيختگي را در اشعار خود به بهترين نحومنعكس كرده است، ديگر اينكه طبيعت و محيط طبيعي استان خراسان را در اشعار خودآشكار كرده و خواننده را با آميزهاي از خاطرات تاريخي خود و طبيعت عبوس خراسان آشنا مي سازد. اشعار دكتر كدكني غالبا رنگ اجتماعي دارد و اوضاع جامعه ايران دردهههاي چهل و پنجاه شمسي در شعر او بهصورت تصاوير ، رمزها و كنايهها جلوه گراستاستاد شفيعي كدكني با بهره گيري از پشتوانه غني زبان و ادبيات فارسي و عربي وانس با زبان دري (زبان ديرين مردم خراسان) از چهره هاي سرشناس شاعران نوپردازمعاصر است و در اشعار خود، جداي از ديدگاههاي انساني و اجتماعي، پديدههاي زيبايجهان شاعرانه اش را بصورتي دلكش و زيبا به خوانندگان عرضه مي دارد.

آثار: صور خيال در شعر فارسي ؛ -مثل درخت در شب باران (1356)، از بودن و سرودن (1356)، بوي جوي موليان(1356) ، موسيقي شعر؛ تصحيح اسرارالتوحيد ؛ تصحيح تاريخ نيشابور ؛ تصحيح مختارنامه ؛ نقد مفلس كيميا فروش ؛ نقد تازيانه هاي سلوك ؛ آن سوي حرف و صوت ؛ در كوچه باغ هاي نيشابور ؛ بوي جوي موليان ؛ گزيده اشعار؛ شبخواني ، زمزمه ها، هزاره دوم آهوي كوهي، بيدل و سبك هندي و....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20:40  توسط بهمن صادقی | 

خیلی عادی مثل همیشه رفتیم با خانواده مشهد ،مادر اصرار داشت که بریم باغ وحش وکیل اباد ،دلیلش هم این بود که داداش کوچیکم تا حالا باغ وحش نرفته بود .به باغ وحش که رسیدیم اوضاع با همیشه فرق می کرد یهو یه حس بدی پیدا کردم پرنده ها رو که به اون زیبایی تو فقس می دیدم دلم حسابی گرفت شروع کردم به تیکه انداختن ،بلند بلند کنار قفس پرنده ها می گفتم انسان هم ازادی رو از خودش گرفته هم از بقیه موجودات ،مردم ،اونایی که نزدیک بودن عجیب نگام می کردن ،هر چی حیوانات بیشتری رو می دیدم اعصابم بیشتر خورد می شد تا رسیدم به قفس شیرها ،شیر بیچاره می خواست بخوابه ،اما مگه ملت ول کن بودن ؟ نگاه که می کردی به حیوانات ،همشون افسرده شده بودن .روبروی فقس شیرا ،یه خانم نزدیک سن بیست و هشت تا سی ،روی نرده بون رفته بود و داشت دیوار رو نقاشی می کرد ،روی دیوار ،حیوانات رو می کشید که ازداد در طبیعت بودن ،چون سمتی که بود و نقاشی می کرد افتاب بود کسی کمتر می رفت البته چند نفری با نقاشی هاش عکس انداختن ،رفتم کنارش ،بهش گفتم خسته نباشید ،گفت ممنون ،گفتم می تونم یه سئوال بکنم؟ گفت بفرمایید ،گفتم اگه یه کم عجیب باشه ایرادی نداره ،گفت نه ،گفتم چند درصد هنرتون روی دیواره ،چه طوری می تونین این حیوانات رو ببینین بعد نقاشی کنین ،ادم اینجا دلش می گیره، یه نگاهی بهم کرد ،گفت ادم کلا تو دنیا دلش می گیره ،گفتم حالا فهمیدم واقعا هنرمندین ،گفت چرا؟ گفتم سهراب می گه : گاه گاهی قفسی می سازم از رنگ ،که به اواز شقایق که در ان زندانی است دل تنهایی تا ن تازه شود ،چه خیالی ،چه خیالی ،می دانم حوض نقاشی من بی روح است .

خلاصه که تصمیم گرفتم دیگه باغ وحش نرم .

حالا شما انصاف داشته باشید ما وحشی هستیم یا حیوانات ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:28  توسط بهمن صادقی | 

چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید

دروغ را ،ریا را

باور باید کرد

چشم من پرده ای دارد بس سفید

پرده سیاه را باید کشید

قلب را ،روح را ،مغز را

باید با سیاهی شست

من نمی دانم که چرا می گویند سیاهی رنگ بدی است

چرا در تابلوی خطاطی اطاق کسی

رمز موفقیت حک نشده است

دروغ رمز موفقیت است .

سادگی ،پاکی ،مروت ،دیوانگی است .

 

صدق را ،راستی را باید کشت

حقیقت را باید دید

دراین دنیا باید زیست

چه کسی می گوید پول بد است،زور بد است تزویر را باید دید

بردگی را باید حس کرد

حقیقت را باید دید .

سلام دوستانی که می خوانید توجه کنید که نویسنده از چند شاعر بزرگ و همچنین نوینسده بزرگ ،برای نوشتن این متن الهام گرفته است .(خاصه :سهراب سپهری ،فریدون مشیری و دکتر علی شریعتی ) با این حال هیچ ادعایی بر شعر بودن و یا متن ادبی بودن این نوشته را ندارد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 15:31  توسط بهمن صادقی | 

ازکوچیکی هام یادم میاد ارزوهای بزرگ زیادی داشتم و شاید خیلی هاش دست نیافتنی ،تقریبا همه وقتی دراون سن و سال هستیم اوضاع همین طوریه ،ولی بزرگتر هم که شدیم اوضاع جامعه طوری بود که هر چی ارزوهامونو کوچیک کردیم باز هم دست نیافتنی بودن ،خوب این برمی گرده به دوره ای که به دینا اومدیم و اون چیزی که بهش می گن نسل سوخته ،اما دردوران بزرگسالی هم می شه ادم یه ارزویی داشته باشه که خیلی راحت عملی بشه ،یه روز وقتی به رادیو گوش می دادم (بنگاه خبرپراکنی بی بی سی ) ،متوجه وجود یه کافه به نام کافه تیتر در تهران شدم ،رفتم به سایت گوگل و کافه تیترجستجو کردم ،رفتم داخل وبلاگ و دیدم که یه زوج روزنامه نگاریه کافه راه انداختن ،به نظر باید خیلی خلاق باشن که یه همچین فکری بعداز بیکاری روزنامه نگارا به ذهنشون رسیده بود .از اون روز به بعد یکی ازارزوهام رفتن به اون کافه بود . واسه درس خوندن تهران بودم ولی خوب واسه یه دانشجوی شهرستانی که کار هم می کنه یه مقدار سخت بود که برم با این حال تنبلی هم مزید بر علت شده بود تا اینکه یه روزی تصمیم گرفتم برم اونجا ،ورفتم .چون تنها بودم خوش گذشت والبته یه جایی بود که بهم احساس ارامش می داد خیلی کوچیک و دنج و جایی که ادمهای خاص دعوت می کردن که البته من به این موردش نرسیدم یعنی با خودم قرار گذاشتم که بیشتر برم ،هنوز چند هفته نگذشته بود که تو سایت کافه تیتر خوندم که کافه رو پلمپ کردن ،راستش نمی دونم کافه رو چرا بی دلیل بستن ،اون کافه که به کسی ضر نمی زد تازه یه جایی بود که می شد واسه چند دقیقه هم که شده ارامش داشت ،فقط یه جمله می تونم بگم :

کافه تیتر ،کافه ای که یک ارزوی منو براورده کرد رو لطفا بازش کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:20  توسط بهمن صادقی | 

به آسمان عشق می ورزم چون زمان طلوعش زندگی دوباره می بخشد و زمان غروب احساس عدم جاودانگی این دنیا را هدیه می دهد. دربهار الهام بخش زیبایی است درتابستان گرما بخش زندگی ،درپاییز بارانش یاداور پاکی و رعدش نشانگر قدرت خالق ،سفیدی برف زمستانش یاداور پاکی قلب نوزاد هنگام تولد و شب هنگام درخشش ستارگانش به درخشش نیکو صفتان درمیان مردمان می ماند و کمتر مخلوقی است که اینقدر با سخاوت به انسانها هدیه داده باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:3  توسط بهمن صادقی |